نتیجه تصویری برای طبیعت


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببر
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ما
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

*سعدی*



برچسب‌ها: سعدیشعردوستیار

تاریخ : سه شنبه 95/9/16 | 3:19 عصر | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست ----- هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ ----- دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما، در طلب وصل دوست ----- حیف نباشد که دوست، دوستتر از جان ماست

دعوی عشاق را، شرع نخواهد بیان ----- گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار، قوت صبر است و عقل ----- عقل گرفتار عشق، صبر زبون هواست

دلشده پای بند، گردن جان در کمند ----- زَهره گفتار نه، کین چه سبب وان چراست؟

مالک مُلک وجود، حاکم ردّ و قبول ----- هرچه کند جور نیست ور تو بنالی جاست

تیغ برآر از نیام، زَهر برافکن به جام ----- کز قِبَلِ ما قبول، وز طرف ما رضاست

گر بنوازی بلطف، ور بگذاری بقهر ----- حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست

هرکه به جور رقیب، یا به جفای حبیب ----- عهد فراموش کند، مدعی بی وفاست

سعدی از اخلاق دوست، هر چه برآید نکوست ----- گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست



برچسب‌ها: سلسلهمویدوستسعدیدام

تاریخ : پنج شنبه 93/4/19 | 9:56 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()


ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا       

  بـه وصـل خـود دوایـی کـن دل دیـوانــه‌ی مـا را

عـلاج درد مشتاقـان طبیب عام نشناسد             

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان         

نبــایستــی نمــوداول به مـا آن روی زیبــا را

چو بنمودی و بربودی ثبات ازعقل و صبر از دل    

   ببــایــد چــاره‌ای کـردن کـنـون ایـنناشکیبـا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی      

  بـر آیـد از دلــم آهـی بـســوزدهفـت دریــا را  

مـراد مـا وصـال توسـت از دنیـا و ازعقبی          

   وگرنه بی‌شما قدری نباشد دین ودنیا را

بیا تا یک‌زمان امروز خوش باشیم در خلوت         

  که درعالــم نمی‌داند کسـیاحـوال فردا ر

 



برچسب‌ها: سعدیعشقعلاج درد مشتاقان

تاریخ : سه شنبه 93/2/9 | 9:35 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()


.: Weblog Themes By Bia2skin :.