نتیجه تصویری برای طبیعت


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببر
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ما
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

*سعدی*



برچسب‌ها: سعدیشعردوستیار

تاریخ : سه شنبه 95/9/16 | 3:19 عصر | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()



برچسب‌ها: شعردلمروربهانه

تاریخ : یکشنبه 93/5/26 | 11:34 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()



برچسب‌ها: شعر

تاریخ : چهارشنبه 93/5/1 | 7:48 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()

http://avayedel.com/images/famousPoets/201310/Thumb/FamousPoets_3_7907-fereydon-moshiri.jpg

 

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور 1305 در تهران به دنیا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال 1275 شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال 1298 در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می‌رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

به گفته خودش: ” 

ادامه مطلب...

برچسب‌ها: شعرشاعر

تاریخ : چهارشنبه 92/12/21 | 8:25 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()

عاشقم عاشق ِ دیدار ِ بهارم  ای دوست
دیده  بر در به  تماشای  نگارم ای دوست

از دلی تنگ وغم آلوده چه پرسی ابریست
عاشق ِ موج تگرگی که ببارم  ای دوست

گرچه دلبسته ی  یک همنفس  ِ احساسم
آشنا با گزش ِ زخم  ِ حصارم ای دوست

در دلم بغض  ِ هراسی  شده  هم آوازم
من همان کبک خرامان  ِ شکارم ای دوست

در قفس کرده مرا بغض  ِ غمی پنهانی
خسته از غصه ی بی حد و شمارم ای دوست

عاقبت در عطشی مانده بجا میمیرم
حاصل  ِ غائله ی قهر و قمارم ای دوست

گفته بودی  که (طلا) ضامن  ِ هر سرسبزی ست
من که بی عشق  ِ تو بیمار و خمارم ای دوست

 

طلعت خیاط پیشه (طلای کرمانی)



برچسب‌ها: شعرغزل

تاریخ : چهارشنبه 92/12/21 | 7:44 صبح | نویسنده : علی اکبر حق پسند ( افچنگی ) | نظرات ()


.: Weblog Themes By Bia2skin :.